![]() |
![]() |
|
| دو تا قطره آب توي يه اقيانوس بزرگ يهو همديگه رو پيدا مي كنن...! |
|
نقاش زندگي
چه خوش نقشي زد ديوار دلم را با چشم هاي ستاره گونت با لبخند آتشينت و با سرخي شعله هاي عشقت... و آن وقت... ديوارهاي قلبم تماشاگه فرشتگان شد... تا ابد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 10:15 توسط بزي شیطون |
|
|
تمام دنیای من،
ثانیه های با تو بودن است. ثانیه هایی که من و توایم و دیگر هیچ، دیگر هیچمان نیست، جز عشق...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 12:3 توسط گنجشگك |
|
|
حوصله ندارم توی اون وبلاگ بنویسم. نمی دونم چرا یه وبلاگ رسمی حوصله مو سر می بره. انگار جلوی همه یه جورایی زبونم بسته می شه و نمی تونم حرف بزنم. اما این جا راحت راحتم. تازشم! این جا عشقمم می نویسه که خیلی حال می کنم باهاش! شاید این روزا هم داغونم و هم نه! تناقض جالبیه. نمی دونم چرا نمی شه فکرم درگیر نباشه. خفن درگیرم! یه چیز مهمو گم کردم که اگه پیداش نکنم حسابی می کشنم! دعا کنید برام که پیدا بشه. از طرف دیگه این روزا یه حس هایی دارم. می دونم این حس ها همشون به خاطر عشقمه. اونه که منبع الهام من شده. همون طور که خودش می که من که پیششم الهام می گیره... حال و هوای عجیبی دارم. درد هستی! درد حقیقت! درد انسان! خلاصه یه آش شله قلمکار واقعی! شرمنده از کم کاریام، خستگیام، بی طاقتیام و فرموشکاریام... شرمنده! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 12:59 توسط گنجشگك |
|
|
سلام عشق قشنگم. می دونی؟ دلم برات تنگ شده بود. نمی دونم چرا یهویی به جای وبلاگ نامه هامون، توی این وبلاگ برات نامه نوشتم. می دونی که! من همیشه عاشق کارای غیرمنتظره ام! آخ که دلم پر می زنه واسه غرق شدن توی دریای چشمای قشنگت. واسه نفس کشیدنت. واسه آغوش گرمت. واسه... قاطی ام! خیلی قاطی ام! بین حق و باطل گیر کردم. انگار نمی تونم تشخیص بدم. همش می ترسم. می ترسم از کوفی بودن، از یزیدی بودن... از بد بودن... از انسان نبودن... از ماسک زدن... از داشتن فکر بسته و تسلیم شدن در برابر عقایدی که عقل درستی شونو تایید نمی کنه، اما ما توی این شرایط مجبور به پذیرششیم. می ترسم..... حس تعلیق دارم. دلم می خواد برای خودم راه برم و ترجیع بند هاتف رو بخونم. چرا؟ نمی دونم. شاید چون یادم میاد که یه شخصیت خداجو، توی یه فیلم، وقتی دچار تعلیق شده بود می خوندش. دلم می خواد راه برم و بگم: که یکی هست و هیچ نیست جز او وحده لا اله الا هو... قاطی بودن که شاخ و دم نداره. داره؟ اما دلم می خواد تو همیشه باشی. همیشه، بین همه ی این تعلیق هام و سرگشتگی هام. دلم می خواد وقتی گریه می کنم آغوش تو و شونه تو پناهم باشه. مهمونم می کنی؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 8:26 توسط گنجشگك |
|
|
اگه اومدی این جا ببینی چه خبره، برو به وبلاگ نامه هامون. اون جا برات همه چیو نوشتم. برو و بخون. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 8:32 توسط گنجشگك |
|
|
توی یه دشت بزرگ یه درخت سرد و پیر به زور خودشو سرپا نگه داشته بود. دیگه در توانش نبود تا بهار که می شد برگ بیاره و سرسبز بشه. همه بدنش داشت خشک خشک می شد. همش به آسمون خیره می شد. انگاری قرار بود خبری بشه یا اتفاقی بیفته. هی ستاره ها رو نگاه می کرد. انگار که دنبال چیزی... ستاره ای... میون اون همه ستاره بگرده. بعدشم هی آه می کشید و سرش رو می انداخت پایین.
تا این که یه شب وقتی داشت به آسمون نگاه می کرد یه ستاره آبی درخشید. شایدم اون بود که فکر می کرد یه ستاره آبی درخشید. برق عجیبی اومد توی چشماش و دلش هوری ریخت! انگار تازه متولد شده بود و قدرت داشت تا توی هر شاخه ش یه عالمه برگ سبز بیاره! بعد از مدت ها لبخند زد. مثل کسایی که بعد یه عالمه انتظار بالاخره با یه خبر خوب خوشحال بشن. صبح... وقتی چشماشو به روی دنیا باز کرد... یه گنجشگک داشت لابه لای شاخه هاش شیطونی می کرد و این ور و اون ور می پرید... درخت تنها خوشبخت شد! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 9:19 توسط بزي شیطون |
|
|
این یادداشت مال همون غریبه آشناست که واسه پست قبلی نظر داده. مخصوصا نظرشو تایید کردم که همه ببینن:
ببین! این جا حریم خصوصی منه. تو واردش نشو. به تو چه که من چه می کنم. به نظر من مقدس تر از این ها نیست و نخواهد بود. خواهش می کنم به گند نکش انسانیت و انسان بودنو. هیچ چی بالاتر از عاشق بودن نیست. شرعی و فلان و بهمان نداره. حالم بهم خورد از یادداشتت. با چه اعتماد به نفسی خودتو از جانب خدا می دونی؟ چقدر از خودت مطمئنی؟ گناه؟ گناه بزرگ مردم آزاریه نه عشق . که عشق مقدسه... مقدسسسسسسسسسسسس این وبلاگ مقدسه و با هدف. الکی نوشته نمی شه. پس! دست از سر ما بردار...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 9:13 توسط گنجشگك |
|
|
من این پایین نشستم،سرد و بی روح..
داری هر لحظه از من دور می شی ازم دل می کنی..مجبور می شی تا مه راهو نپوشونده نگام کن. اگه رو قله سردت شد صدام کن یه رنگه مرده از رنگین کمونم من این پایین نمی تونم بمونم تا مه راهو نپوشونده نگام کن اگه رو قله سردت شد صدام کن یه رنگه مرده از رنگین کمونم من این پایین نمی تونم بمونم منم اون که تورو داده به مهتاب کسی که روتو می پوشونه تو خواب کسی که واسه آغوش تو کم نیست می خوام یادم بره دست خودم نیست تا مه راهو نپوشونده نگام کن.. اگه رو قله سردت شد صدام کن.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 8:29 توسط گنجشگك |
|
|
این یادداشت به خاطر بزی جونم حذف شد! با پوزش...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 13:9 توسط گنجشگك |
|
|
بالاخره شد! من و بزی بالاخره تونستیم با کمک خدا طلسمو بشکنیم و باهم پای سفره ی عقد بشینیم. روز سختی بود. به خصوص که بعدش با عفونتی که توی روده ام بود، از دماغم در اومد. اما خدا رو شکر... الان داریم یه عشق رسمی رو می چشیم.. رسمی رسمی... دعامون کنید که کم نیاریم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 11:52 توسط گنجشگك |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
من، تو و دیگر هیچ پیچ و مهره ها هم عاشق می شوند آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 |
| نویسندگان |
|
بزي شیطون گنجشگك |
|
RSS
|